خوشومدین...خوب...من توی اتاقم دقیق زیر تختم...پایین اونجا که سرمو میزارم بالش...یه لونه مورچه داشتم...مدتهایی بود زنعموجان میخاس مورچه هاشو با سم حشره بکشه...ولی من اجازه نمیدادم...اون الکی بهونه داشت که مورچه هان که نمیزارن من بخوابم...حرف مفت میزد...خیلی لجبازی میکرد باهام....ولی من دوسشون داشتم....کوچولو موچولوهای زرد خودم بودن...یعنی هستن...خوب..دیگه بی خیال نمیشد..منم چاره ای نداشتم چون به عموجان گفته بود...خوب...عصری بود یادمه...رفتم زیر تخت...بالاسرشون...متوجه حضورم شدن..چون حرکتشون غیرعادی شد...بهشون گفتم ..(منم هانی...کاریتون ندارم)...حرکتشون عادی شد...گفتمشون...(همین امشب یا فردا زنعمو میخاد همتونو بکشه...برای یه مدتی تا آبا از آسیاب بیفته برین یه جای دیگه اتاق لونه کنین وگرنه همتون میمیرین...از ما گفتن...)..کمی صدامو بلندتر کردم گفتم(فهمیدین جناب ملکه؟؟؟)...خوب...خداشاهده...شب که زنعمو خواست بکشدشون یه دونه مورچه هم زیر تختم نبود...رفته بودن...چند روز نبودشون...ولی بعدش متوجه شدم رفتن زیر تلوزیونم لونه کردن....بعد دوسه ماه برگشتن زیر تختم...خوب...بچه ها...تمام موجودات حتی اشیا و درختا و همه چی زبون آدم رو میفهمن...اگه میبینین همیشه به حرفامون جواب نمیدن واسه اینه غریزشون اینجوری شکل گرفته ولی بعضی وختام یه کارایی میکنن که آدم متوجه میشه اونا زبون میفهمن...بچه ها ..راستگویی و صداقت زبونیه که همه موجودات عالم اونو متوجه میشن...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...........مرسی...
نظرات شما عزیزان:
لیدا 
ساعت19:18---6 تير 1395
سلام هانی داداش من اگه ناراحتت کردم خیلی مغذرت میخوام ازت بخدا من اصلا منظور بدی نداشتم بابت عکس حالا اگه بین منو تو چیزی شده لطفا به یوسف چیزی نگو میدونم چیا بهش گفتی اینو بدون اون خیلی دوست داره و خواهشا اونو ناراحت نکن با حرفامون پاسخ:سلام لیداخانم...نه من از تو ناراحت نیستم...فقط یه چیزایی اومد تو ذهنم سعی کردم هرجوری شده به یوسف بگم...حالا یا یوسف فهمید..یا نفهمید...من بیشتر وقتا هدفم از حرفایی که میزنم چیزی نیست که بنظر میرسه...میدونی لیدا...چطور بگم...ببین..بی ادب نیستم ولی وختی کسی سنش بزرگ باشه گوز هوایی هم بندازه همه بهش میگن...بله بله شما درست میفرمایین...ولی اگه کسی سنش کمی باشه فلسفه افلاطون و سقراط و ابوعلی سینا بگه آخرسری بهش میگن..بچه برو بازی....لیدا ...من از تو هیچ ناراحتی ندارم...جدی میگم..سعی کردم یه چیزایی رو به یوسف بگم...همین..خوب...ممنون کامنت دادی..نقاشیارم دیدم...خیلی قشنگه ولی الان نمیتونم دربارش نظر بدم...الان داره خواب میاد به چشمم...بعدن حتما نظر میدم...خوب...موفقققققققققققق
ملینا 
ساعت17:22---6 تير 1395
هه ببخشید حالا کی از کجا فهمیدی که مورچه ها فقط کار نمیکنن ونا اونقد ریز هستن که نمشه فهمید دارن چیکار میکنن یه روز منو دختر عموم
با دختر عمم حوصلمون سر رفته بود تو حیاط نشته بودیم که دختر عمم یه مورچه دید که با خودش یه چیز عجیب غریب میبره من اول خواستم چیزی که داشت میبرد رو ازش بگیرم
تا ببینم چیه و دختر عمم نزاشت گفت ببینم کجا میره بعد منم گفتم حواستون باشه گمشن نکنین
گلاب به روت رفتم دست شویی وقتی اومدم
گفتم خب کجا رفت گفتن نمیدونم یعنی اونقد ریزن که اصلا نمیفهمی کجا رفت پاسخ:خوب...اگه یه مدتی زیرنظرشون بگیری متوجه رفتاراشون میشی...البته تحقیق از توی اینترنت هم بهت کمک میکنه...راستش بعضی وختا با ذره بین بهشون نیگا میکنم..ولی چون زیاد بهشون نیگا میکنم دیگه چشمام عادتشون کرده...اونا خیلی خیلی قوی هستن ..ضعیفترینشون تا پنج برابر خودشو تا مصافت زیادی میتونه حمل کنه...یه بار یکیشونو دنبال کردم...یه تیکه نوم گنده برداشته بود البته دربرابر خودش گنده بود...بعدش مدتی که میرفت یه ذره میموند ازش میخورد بازم میبردش....نزدیک لونه رسید ..ولش کرد رفت چندتا دیگه رو آورد کمکش..بردنش...بعضی وختام که آذوقه توی لونه نمیره میشینن تیکه تیکش میکنن...ملینا من چند بار سوسک دسشویی گرفتم..زنده زنده اینداختمش وسطشون...بیچاره رو قتل عام کردن...زنده زنده تیکه تیکش کردن...خوب..آره هانیه جان..اگه یه ذره بهش نیگا نکنی گم میشه...خوب...خاطره خوبی نوشتی...خوشم اومد..و..ممنون کامنت نوشتی پاسخ:یه تیکه نون گنده...آخرای خط سوم
ملیکا 
ساعت15:00---5 تير 1395
سلام موسیو هانی
سلام عاقا یوسف
سلام ب همگی
برا منم همینه مهم نیس خونه چه حشره ای یا موجودی باشه دقیقا حایی ک من میخوابم همونجا همون حشرات ساکن میشن
از بچگی ک شانس باهامون یار نبود چه انتظاری از الان..
مورچه ها ک اره خیلی موچودات با مزهاین
عجایب خلقت خداس خدایی
یه حشره ب اون ریز میزه ای از انسان هم بهتتر شنا میکنه
هه من برم دست اموز اینا بشم برگردم..
پاسخ:سلام پرنسس ملیکاخانوم...خوب..اره..عجیب میان دقیق همونجا که میخوابیم لونه میکنن...حشره های خیلی بامزه این...ببین ملیکا اصلا اگه بری تو بحر زندگیشون خیلی چیزای عجیب غریب دارن...مهمتر از همه نظم و انضباطشونه...شناگرای خوبین ...هرچی مورچه ریزتر باشه شناشم بهتره...یه نوع مورچه هستن بزرگتر و جنگجوتر از بقیه هستن...بدجورم گاز میگیرن..بهشون ما میگیم مورچه شتری...یا شترکی..shotoraki...اونا واسه دعوا مورچه ای خوبن...زودم دعواشون میشه...وختیم دنبالشون میکنم فرار میکنن از بلندی خودشون پرت میکنن پایین عین بت من...خوب...ممنون که کامنت دادی و ممنون که همیشه دعوتمو به وبلاگ خودت قبول میکنی
بهاره 
ساعت12:45---5 تير 1395
سلام ... قشنگ بود ... منم عاشق مورچه ها هستم ... همیشه کمکشون میکنم ... تو هم کار خوبی میکنی ... خدا میدونه چه قدر مورچه ها واسه زمین و حتی ما مهم و مفید هستن! جنگشون هم مثه آدماس ... من که تا حالا ندیده بودم بکش بکش بکنن ... عالی بود هم مطلب اصلی و هم ادامه مطلبت ... موفق باشی فعلا پاسخ:سلام بهاره خانم...خیلی ممنون که تعریف خاطرم میدی...چشات قشنگ میبینه...آفرین کمکشون کن..مواظبشون باش خدا هم بهت اونوخت کمک میکنه و مواظبته...آره ...توی تمیز کردن و ضدعفونی کردن زمین خیلی نقش دارن این مورچه ها...آره روش جنگشون دقیقا مثل آدماس حتی بهتر....خوب..باید خوش شانس باشی تا جنگشونو ببینی...خدایی ترسناکه جنگشون....مثل جنگای قدیمیه...خیلی ممنون شمام همینطور...موفق باشی همیشه
|